نهمین ماهگرد و یک اتفاق
دختر نازنینم بارانم سلام
مامان جان الان ساعت 2:36 دقیقه بامداد هست و شما نه ماه پیش در چنین شبی زندگی ما رو با وجودت نورانی کردی
عزیزم نهمین ماهگردت مبارک
این ماه ماهگردت رو خونه خاله مهوش جشن گرفتیم البته واسه ما جشن هست ولی در واقع جشن نیست فقط یه کیک و یه شمع بود
خاله فرح دوست خاله مهوش از کانادا کلی واسه شما لباسای خوشگل خوشگل آورده
بعدن عکس یکسری رو میزارم
اومدیم خونه اتفاق بدی واسه شما افتاد کف پات با شیشه برید و منو بابایی متوجه نشدیم بمیرم برات که چقدر قوی هستی دخترم و اصلن گریه نکردی
وقتی متوجه شدیم که بابایی شما رو از تو روروک بغل کرد و لباسش خونی شد اینقد پاهاتو انگشتات خونی بود که نمی دونستیم کجات بریده
خیلی ترسیدیم و سریع با بتادین ضدعفونی کردیم و برات فشار دادم که اگه خدایی نکرده شیشه رفته بیرون بیاد بعد هم چسب زدم که هر بار شما دراوردیش
الهی دورت بگرده مامان درد و بلات به سرم
منو بابایی اعصابمون حسابی بهم ریخت ولی خدا رو شکر بخیر گذشت



نهمین ماهگرد و یک اتفاق
